تبليغاتX
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی:
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات
 

اسفند که میشه بوی بهار میپيچه توی کوچه و خیابون،توي خونه هم ميشه با گرد و خاك هاي حاصل از خانه تكاني بوش كرد.اسفند بيشتر به بهار ميمونه تا زمستون،خبر از فصلي ميده كه تو ارديبهشت اش ميشود عاشق شد. اين اولين اسفند بي تو و شايد تمام اسفندهاي بي تو باشه. توي صبح چهارشنبه كه خورشيد نزده بايد كنار رودخانه، هماني كه تو ميشناسيش چادر زد و آتشي روشن و بطر بطر عرق سگي كه اصالت دارد بر هرچه مشروب توي شيشه چپانده شده،پيك پيك به سلامتي تو بالا رفت بي حضور تو كه بايد نباشي تا سلامتيت را در گيجي صبحگاهي خودم آرزو كنم. روزها طولاني و شبا كوتاه خواهد شد زمان در بعد ظهر ها متوقف ميشود و شبها گاه وجود نخواهد داشت اين از نشانه هاي بهار است فصلي كه بايد نو شد نه در لباس و كفش كه نو ميشود هر از گاهي در ايام سال! اين بهار انگار در شهر هستي و نيستي بويت را مگر ميشود احساس نكرد؟ فاصله ات تا رودخانه چقدر است؟ به قاعده شايد كمتر از چند صد متر،ولي نيست بيشتر از چند صد متري تو بويت را از آب خواهم گرفت و به همراه دود سيگار وول خواهم داد در ريه و مغز و دلي كه ديگر جايي برايت دارد آيا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:35 توسط ChaVez |

آفتاب تقريبا وسط اتاق خواب بود. توي رختخوابش غلتي زد و چشماشو باز كرد.ديگه خوابش

نميومد.ولي باز دوباره پتو رو بالاي سرش كشيد تا دوباره بخوابه.ولي ديگه حوصله ي خوابيدن

نداشت.پتو رو به كناري زد و به پشت دراز كشيد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 17:3 توسط ChaVez |

توی کوچه داشت می رفت که صدایی را پشت سرش شنید. برگشت تا صاحب صدا را ببیند.

آخه صدا داشت اسم اونو صدا می زد. شاهین، شاهین......

وقتی صاحب صدا را دید به نظرش اومد که اونو یه جایی دیده. آره عکسشو تو آلبوم قدیمیشان دیده بود.

صدا دوباره گفت: شاهین من بیا جلو، چرا اونجا وایستادی،وای خدا،نیگا کن ببین چقدر بزرگ شده؟

پرسید منو از کجا میشناسی؟ مگه تو منو تا بحال دیدی که این طوری حرف میزنی؟

صدا میخواست بهش توضیح بده که اونو از کجا میشناسه که یهو ، در حالی که مادرش اونو با عصبانیت صدا میزد و میگفت:ظهر شد نمی خوای از خواب بیدار شی؟ هزار تا کار دارم، پاشو، می خوام اتاقو تمیز کنم، از خواب پرید.

یادش اومد که خواب پدرشو دیده، بعد بیست و چهار سال، یعنی دقیقاً به اندازه ی سنش، این برای اولین بار بود که پدرشو یه جایی غیر از عکسهای توی آلبوم قدیمی شان می دید.

دوباره خودشو به خواب زد تا شاید بازم پدرشو تو خواب ببینه، ولی نشد، پدرش رفته بود، با خودش فکر میکرد که چه آدم بدبختیه، حتی تو رویاهاش هم نمی تونست واسه ی چند دقیقه هم که شده با پدرش حرف بزنه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 15:26 توسط ChaVez |

بار اول صبح روز اول مهر بود. زمانی که در مستراح خانه مشغول مهرورزی بودم. یادم آمد که در ۵ سال گذشته در این روز خانه نبودم. بار دومش همین دیشب بود شبی که بعد از ولگردیهای مزخرف و بیخودی دم دکه ی رحیم چایچی وایستاده بودم. بعد از خوردن یه چایی داغ هوس کشیدن یه سیگار به کله ام زد در طول کشیدن سیگار این فکر مثل خوره در ذهنم می لولید که پنج سال گذشته کجا بودم و چیکار میکردم؟
+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385ساعت 16:17 توسط ChaVez |