در سال ۱۹۹۸ گروهي از سينماگران نوگراي تركيه تصميم بر آن گرفتند تا با تشكيل گروه "سينماگران نو" رنسانسي در سينماي مهجور و مبتذل تركيه ايجاد كنند نام اين گروه مترادف با دو اسم بود: سردار آكار و ئوندر جاكار. و امروزه نامهاي ديگري را نيز ميتوان به اين فهرست اضافه كرد.سردار آكار در "دره گرگها : عراق " شخصيت هاي يكي از مشهورترين و پرطرافدارترين سريالهاي چند سال گذشته تلويزيون تركيه را به روي پرده سينما برد و يكي از پرفروشترين فيلم هاي تاريخ سينماي اين كشور را كارگرداني كند. اين فيلم به خاطر مضمون ضد آمريكايي آن در ايران نيز اكران شد. از آن زمان تا امروز اتفاق هاي زيادي در سينماي ترکيه رخ داده، بسياري چيزها عوض شده و اين دو نفر نيز که مدتي طولاني با هم کارکرده بودند، راه هاي شان را از همديگر جدا کرده اند.
فاتح آكين ديگر كارگردان تركيه اي است كه با فيلم "لبه بهشت" در كن ۲۰۰۷ شركت داشت و توانست برنده جايزه بهترين فيلمنامه شود. فيلم در مورد استاد تركي است كه در دانشگاه برلين تدريس ميكند و در اثر آشنايي پدرش با فاحشه اي ترك كه در آلمان تن فروشي ميكند وارد جريان زندگي آن زن ميشود و به دنبال دختر آن زن كه از فعالين سياسي تركيه است ميرود. فاتح آكين براي فيلم "با سر توي ديوار" برنده ي خرس طلاي از جشنواره برلين در سال ۲۰۰۴ نيز شده است.نوري بيلگه جيلان براي فيلم "سه ميمون" توانست جايزه بهترين كارگردان جشنواره كن ۲۰۰۸ را از آن خود كند.

فيلم "اوزاك" را بيلگه جيلان در ۲۰۰۲ ساخته و جايزه ي پرتقال طلايي آنتاليا را نيز صاحب شده.در مورد روشنفكريست كه با آمدن يكي از آشنايانش از روستا به استانبول زندگيش از آن نظم هميشگي خارج ميشود.سميح كاپلان اوغلو كه با فيلم "شير" در جشنواره فجر امساي شركت داشت و نیز جزء هيئت داوران جلوه گاه شرق بود بيلگه جيلان را از موثرترين كارگردانهاي تركيه اي ميداند كه هم مينويسد و هم فيلمش را تهيه ميكند.كار حرفه اي و جسارتي كه اين گروه از سينما گران تركيه اي داشتند باعث شده است كه سينماي اين كشور در خارج نيز مورد توجه قرار گيرد طوريكه از سال ۲۰۰۰ به بعد، به طور مرتب سينماي اين كشور در جشنواره ها شركت دارد و جايزه هم ميگيرد.
در طي اين يك دهه مسير رشد سينماي تركيه واقعن شگفت انگيز و عبرت آموز است دقيقن مانند اتفاقي كه براي فوتبال آن كشور در اثر يك برنامه ريزي دقيق افتاده است.
الان من خودم در ابتداي شناخت اين سينما هستم سينمايي كه روزي باور داشتم اصلن وجودي ندارد در اين چند وقت اخير كه به تماشاي چند فيلم اش نشسته ام مفهومي ديگر پيدا كرده است.
بعدالنوشت: اگر به دنبال یک فیلم سانتی مانتال حسابی میگردید پیشنهاد میکنم فیلم "فرشته سفید " ماحسون کیرمیزیگول را به تماشا بنشینید.همچنین فیلم "اوزاک"را نیز در اولین فرصت ببینید.مایه های اگزیستانسیالیستی فیلم حسابی میچسبد.

جمعه ها قبل از ظهر بهترین زمان برا فیلم دیدنه. کافیه صبح یازده و نیم از خواب بیدار بشی و فیلم بوی خوش زن رو بذاری تو درایو کامپیوتر و از بازی حیرت انگیز و میخکوب کننده ی آل پاچینو کیفور بشی.
در فیلم چارلی ( كريس ادونل ) دانش آموزی که از بورس شاگرد نمونه بودن استفاده کرده و در مدرسه ی پولدارهای بیرد تحصیل میکنه برای تهیه پولی که بتونه باهاش بلیط هواپیما بخره و کریسمس رو در جمع خانواده باشد دنبال کا آخر هفته است. با دیدن یکی از آگهی ها در پانل مدرسه که برادر زاده ی فرانک ( آل پاچینو ) در خواست مددکار برای عمویش کرده به خانه آنها میرود و کار نگهداری از عمو فرانک را که سرهنگ بازنشته ی ارتش است و در ارتش بینایی خودش را از دست داده بر عهده میگیرد.
بازی آل پاچینو در نقش سرهنگ بازنشته ی بد اخلاق احساساتی فوق العاده است، نقشي كه آكادمي اسكار را مجاب به دادن اسكار بهترين بازيگر نقش اول به آل پاچينو كرد.
شخصيت سرهنگ فرانك در اين ديالوگ كاملا نمايان است، به دوستت دروغ بگو ، به همسرت خيانت كن ، سالي يك بار به مادرت زنگ بزن ، چارلي زندگي همين مزخرفاته.
عمو فرانك با پولي كه از مستمري ماهيانه اش پس انداز كرده قصد دارد چند روزي را به نيويورك سيتي برود و خوش بگذراند، در هواپيما براي قسمت فرست كلاس بليط گرفته ، در لوكس ترين هتل اتاق رزرو كرده و بهترين غذا و مشروب سفارش ميدهد. و طوريكه خودش براي چارلي توضيح ميدهد اين سفر به مانند يك تور است كه در آخر اين تور بايد با يك زن زيبا عشقبازي كند. و بعد از اين مرحله است كه زندگي براي فرانك تمام ميشود و در حالي كه ميخواهد در لباس نظامي خود كشي كند چارلي از راه ميرسد و مانعش ميشود.
اين فيلم پر از سكانس هاي درخشان است ، سكانس هواپيما كه فرانك براي چارلي اندام زنان را توضيح ميدهد و اينكه خدا در خلقت زنان چه ذوقي به خرج داده و يا سكانس رقص تانگو. شاه سكانس فيلم دادگاه مدرسه است كه فرانك در مونولوگي طولاني درباره ي شجاعت و صداقت سخنراني ميكند و باعث ميشود تا چارلي از مشكلي كه برايش پيش آمده و در آستانه ي اخراج از مدرسه قرار گرفته تبرئه گردد و به قهرمان بيرد تبديل شود. بعد از اين فرانك اميدوارانه به زندگي بر ميگردد و از چارلي ميخواهد كه دو باره به او سر بزند شايد باز به نيويورك بروند و با بچه هاي برادر زاده اش مهربان ميشود بچه هايي كه در ابتداي فيلم با بالش از اتاقش رانده بود.

جمعه از برنامه ي سينما گلخانه فيلم ساز دهني ساخته تحسين برانگيز امير نادري را ديدم ، فيلمي كه برنامه ي صد فيلم هفته ي قبلش پخش كرده بود. ساز دهني در سال 1352 ساخته شده و به خاطر نشان دادن شرايط سياسي و اجتماعي دهه ي پنجاه از آن دسته فيلمهاي تاريخ مصرف دار به شمار ميرود ولي بعد از گذشت 35 سال باز هم تازه است تو گويي انگاري زمانه تغييري نكرده ، انگاري امير نادري اين فيلمو همين پارسال ساخته و اين هم خوب است و هم بد.
خوب براي فيلمي كه ماندگار شده و در گذر زمان ارزشمندتر گشته و بد براي جامعه اي كه بعد اين همه سال دغدغه هاي چند دهه ي قبلش هنوز لاينحل باقي مانده.
اميرو در فيلمهاي امير نادري مانند رضاي فيلمهاي كيميايي و مشرقي فيلمهاي جيراني است، شخصيت هايي كه با باز كردن كدهاي آن ميتوان وارد دنياي شخصي كارگردان شد. امير نادري جز آدم خوبهاي زندگيم است، كسي كه از همان سنين نوجواني براي كار به تهران رفت و در آتليه ي يك عكاسي مشغول كار شد و بعد ها از همان آتليه وارد سينما گشت و اولين تجربه ي عكاسي فيلم خود را در قيصر تجربه كرد و بعد ها جز سينماگران موج نويي ايران گرديد ولي حيف كه نشد بماند تا براي نسل ما تنگنايي ديگر بسازد ، نسلي كه غولهايش را از دهه هاي 50 و 40 و ... پيدا ميكند و اين غولها دارند تنهايمان ميگذارند.

فيلم "مرد مرده" ساخته ي تحسين برانگيز جيم جارموش تصويري عيني است از آن چيزي كه زوال بشريت گفته ميشود.
فيلم از قطار شروع ميشود، قطار در حال حركت نمادي از حركت و پيشرفت بشريت است، در ابتدا مسافرين قطار انسانهايي با لباسهاي تميز و قيافه هاي خندان هستند ولي هر چه قطار به مقصد كه شهر ماشين نام دارد نزديكتر ميشود انسانها كثيف و وحشي ميشوند.
ويليام بليك ( جاني دپ ) حسابداري كه خانواده اش را از دست داده است با نامه اي كه از طرف ديكنسن صاحب كارگاه آهنگري به دستش ميرسد تمامي زندگي خود را فروخته و خرج سفر از كليولند به شهر ماشين ميكند. اما هنگامي كه براي گرفتن شغل به دفتر آقاي ديكنسن ميرود متوجه ميشود كه اين شغل به ديگري سپرده شده است. ساعتي بعد با تل راسل ( ميلي اويتال ) هم بستر ميشود ولي چارلي دوست پسر سابق تل از راه ميرسد و او را ميكشد چارلي كه پسر ديكنسن است تو سط بليك كشته ميشود. بليك كه زخمي نيز شده است با اسب خالدار چارلي كه بسيار قيمتي است فرار كرده و با سرخپوستي به نام هيچ كس ( گري فارمر ) آشنا ميشود. نوبادي جانش را نجات داده و سفري روحاني را آغاز ميكنند.
تمامي مردم شهر ماشين به نوعي وحشي هستند، انگار كه صنعتي شدن روح آنها را نابود كرده است، ديكنسن كه اصلا حوصله صحبت كردن با انسانها را ندارد و تنها همدمش خرس گنده ي تاكسيدرمه شده است، و هنگامي كه بليك به اتاقش ميرود تا در مورد شغلش با او صحبت كند او را به زور اسلحه بيرون ميكند و در جواب ويليام بليك كه در مورد شغلش پرسيده بود جواب ميدهد كه تنها شغلي كه در اين شهر ميتواني به دست بياوري ساختن تابوت از چوب كاج است.
تنها تل راسل توانسته روح انساني خود را حفظ كند و گلهايي از جنس كاغذ بسازد، و براي همين آدمهاي شهر او را از خود ميرانند در صحنه اي مردي، تل را از كافه بيرون مي اندازد به او ميگويد وقتي فاحشه بودي بيشتر دوستت ميداشتم.
" گري فارمر" در نقش نوبادي عالي بازي كرده، تنها سرخپوستي كه ازش خوشم مياد، " جاني دپ " هم كه مثل هميشه فوق العاده است. موسيقي " نيل يانگ " براي مرد مرده چيزي در حد جنون است.

محمد ابراهيم : پرهيز مرهيزش ميدين كه چي؟ خورشيد دم غروب آفتاب صلات ظهر نميشه ، مهتابي اضطراريه ،دو ساعته باتريش ست. بزارين حال كنه اين دماي آخر، حال و وضع ترنجبين بانو عينهو وقت اضافي بازي فيناله. آجيل مشكل گشاشم پنالتيه. گيريم اين جور وجودا موتورشون روزلرويسه، تخته گاز هم نرفتن، سربالايي زندگي، دينامشون وصله به برق توكل، اينه كه حكمتش پنالتيه، يك شوت سنگين، گله ، گلشم تاجه گله،قرمزته ! آبي آبليموجات. غلامرضا : حالا ميده به عابدزاده ، علي پروين ميده به وسط ، صاف رو سر مظلومي ، مظلومي به قليچ ، قليچ به دهداري ، دهداري به جدي كار ، جدي كار از پشت به دروازه، گ ...... ل ل ل. بكن باور گفت، چي گفت؟ خودش به من گفت ، چي گفت؟ در گوش من گفت، چي گفت؟ ريگان به من گفت، چي گفت؟ خودش به من گفت، توي حموم گفت، چي گفت؟ من از ايران ميترسم. من از ايران ميترسم. من از ايران ميترسم. من از ايران ميترسم. ( مادر - شادروان علی حاتمی )

دیروز فیلم Tears of the Sun رو نگاه می کردم . فیلم در مورد یک گروه کماندویی آمریکایی به فرماندهی ستوان واترز ( بروس ویلیس ) است که بایست برای نجات یک دکترتبعه ی آمریکا به نام لیا فیور کندریکس( مونیکا بلوچی ) و یک کشیش و دو راهبه وارد خاک نیجریه که درگیر جنگ داخلیست شده و آنها را نجات داده و به کامرون برسونن و .... نکته جالب در مورد این فیلم تصویر ستایشگرانه ایست که فیلم در مورد ارتش آمریکا نشان میدهد اینکه سربازان آمریکایی حاضرند به خاطر نجات چندین آواره ی نیجریه ای جان خود را به خطر انداخته و حتی در این راه کشته نیز شوند.
در این فیلم ما با تصویری به واقع نزدیک به حقیقت روبرو هستیم ،در مورد ارتش آمریکا.
مرور تاریخ ما را دررسیدن به این نتیجه گیری کمک میکند. تصور پایان جنگ جهانی دوم با پیروزی جبهه ی آزادی بدون دخالت آمریکا تصور باطلی است. در مورد جنگهای افغانستان و عراق نیز می توان همچین نتیجه گیری داشت. اگرچه آمریکا در دو کشور افغانستان و به خصوص عراق با مشکل مواجه شده است ولی کیست که نداند آمریکا به خاطر رسیدن مردم این دو کشور به آزادی و دموکراسی ودر مرتبه ای بالاتر جنگ با تروریست ها چه مرارت هایی کشیده است.
نکته ی آخر اینکه هیچ کشوری بخصوص مردم آن دوست ندارد این موهبتهای انسانی ( آزادی و دموکراسی ) را در زیر چکمه های دشمن خارجی لمس کند ولی گاهی مواقع مگر چاره ای نیز هست؟