از دورو بریهاش سوال میکنه که این آقا چرا اینطوری شده، میگن معتاد،تو خماریه،واسه همینه که اینطور افتاده.
سرباز دستور میده که واسه ی معتاد تریاک بیارن. معتاد بعد کشیدن تریاک یه چند دقیقه ای پشتک وارو میزنه و بعد دوباره به همان حالت اولیش برمیگرده، سرباز دوباره می پرسه که چی شد؟ این که باز همون طوری افتاد ، میگن نئشه است واسه ی همینه.
سرباز اسلحشو در میاره و یه تیر تو مغز معتاد خالی میکنه،می گه:کسی که خماری و نئشگیش توفیری با هم نداره همون بهتر که بمیره.
حالا شده حکایت ما:
هم تو عزاها ماتم می گیریمو به سرو سینه میزنیم هم تو شادی ها.
آهای کسی این دورو برا سرباز روسی ای،انگلیسی ای و یا احیانا آمریکایی سراغ نداره که یه تیر تو مغزشون خال کنه تاما از دستشون راحت شیم.
خبر بسیار کوتاه بود،بابک بیات آهنگساز نامی ایران در اثر ابتلا به بیماری نارسایی کبد درگذشت.
بعد شنیدن این خبر تا لحظاتی چند گیج و مبهوت،به مانند جنی ها این طرف و آن طرف را نگاه میکردم.
می دانستم که به خاطر این مرض لعنتی بستریش کردند. در تمام این مدت در وحشت شنیدن این خبر بودم.وحالا او از میانمان رفته،دردآور است از دست دادن همچین هنرمندی دردآور است.از دست دادن همچین هنرمندی که آهنگهایش تنها همنشین لحظات تنهاییمان بود،دردآور است. و حالا او از میان ما رفته است با اندوخته ای ماندگار ازآهنگهایش.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
به نطر شما ما داریم تقاص کدامین گناهان نکرده را میدیم؟ که باید در مملکتی این چنینی زندگی کنیم.
فوتبال تنها امید ما در ایران بود تنها با فوتبال هست که میتوان احساس ایرانی بودن کرد و حالا با دخالتهای بیمورد وگاه مضحک دولت احمدی نژاد این آخرین امیدمان دارد از بین میرود.
و الان فوتبال ایران در کماست. دوستداران فوتبال،دستها را بالا ببرید و برای هوشیاری اش دعا کنید.
آخه صدا داشت اسم اونو صدا می زد. شاهین، شاهین......
وقتی صاحب صدا را دید به نظرش اومد که اونو یه جایی دیده. آره عکسشو تو آلبوم قدیمیشان دیده بود.
صدا دوباره گفت: شاهین من بیا جلو، چرا اونجا وایستادی،وای خدا،نیگا کن ببین چقدر بزرگ شده؟
پرسید منو از کجا میشناسی؟ مگه تو منو تا بحال دیدی که این طوری حرف میزنی؟
صدا میخواست بهش توضیح بده که اونو از کجا میشناسه که یهو ، در حالی که مادرش اونو با عصبانیت صدا میزد و میگفت:ظهر شد نمی خوای از خواب بیدار شی؟ هزار تا کار دارم، پاشو، می خوام اتاقو تمیز کنم، از خواب پرید.
یادش اومد که خواب پدرشو دیده، بعد بیست و چهار سال، یعنی دقیقاً به اندازه ی سنش، این برای اولین بار بود که پدرشو یه جایی غیر از عکسهای توی آلبوم قدیمی شان می دید.
دوباره خودشو به خواب زد تا شاید بازم پدرشو تو خواب ببینه، ولی نشد، پدرش رفته بود، با خودش فکر میکرد که چه آدم بدبختیه، حتی تو رویاهاش هم نمی تونست واسه ی چند دقیقه هم که شده با پدرش حرف بزنه.